گنج

غزل شمارهٔ ۶۶۸۲

شوق اگر شهپر شود پروا نمی دارد کسیهمچو موج اندیشه از دریا نمی دارد کسی
مریم خاموش عیسی را به گفتار آوردبا لب گویا دل گویا نمی دارد کسی
ما و صحرای جنون، کز خاک اگر جای گیاهسرزند تیغ زبان پروا نمی دارد کسی
نیست ممکن چون صدف گنجینه گوهر شودتا نظر بر عالم بالا نمی دارد کسی
مستی دیوانگان از خود بود چون چشم یارچشم بر کیفیت صهبا نمی دارد کسی
لطف حق ما را زدنیای دنی دارد دریغورنه دنیا را دریغ از ما نمی دارد کسی
جز خط تسلیم کآنجا سیر گردد منتهیساحل دیگر درین دریا نمی دارد کسی
تن به پیچ و تاب ده صائب که چون موج سراباختیار خود درین صحرا نمی دارد کسی