غزل شمارهٔ ۶۶۶۶
سرو من گر بر سر خاک شهیدان آمدیدعوی خون هم درین عالم به پایان آمدی
تنگ شد بر من جهان از عشق، ورنه پیش ازینچشم مورم در نظر ملک سلیمان آمدی
شوخی از حد می برد چابک سوار روزگارکاش طفل نی سوار من به میدان آمدی
در وطن گر می شدی هر کس به آسانی عزیزکی ز آغوش پدر یوسف به زندان آمدی؟
گر به صید لاغر آن شمشیر کردی التفاتخضر با لبهای خشک از آب حیوان آمدی
تنگ گشتی آسمان از موج آغوش امیدگر در آغوش کس آن سرو خرامان آمدی
کی شدی پروانه ما را مجال پر زدن؟شمع اگر از جامه فانوس عریان آمدی
دانه ای از خرمن هستی نمی ماندی بجابی حجاب ابر اگر آن برق جولان آمدی
گر نمی شد جلوه او را لطافت پرده دارسرو را هر طوق قمری چشم حیران آمدی
در کمند آه می آمد گر آن وحشی غزالدر رکاب آه عاشق را به لب جان آمدی
گر عنان سیر خود گردون توانستی گرفتاین سر شوریده ما هم به سامان آمدی
گر غریبی سرمه سازد استخوانت را رواستصائب از بهر چه بیرون از صفاهان آمدی؟