غزل شمارهٔ ۶۶۶۷
زاهد از خشکی سبکروحانه بیرون آمدیصورت دیوار اگر از خانه بیرون آمدی
خواجه هم می آمد از اندیشه دنیا برونجغد اگر از گوشه ویرانه بیرون آمدی
برگرفتی آب اگر از اشک تلخ من سحابآه جای خوشه از هر دانه بیرون آمدی
خون عرق کرد از شفق خورشید تابان ز انفعالتا صبوحی کرده از میخانه بیرون آمدی
دست کوتاهم به زلف سرکش او می رسیداز کف من مو اگر چون شانه بیرون آمدی
گر به می لبهای جان بخش تو کردی التفاتباده گلرنگ از پیمانه بیرون آمدی
شاهد دامان پاک من همین معنی بس استکز لباس شرم بی باکانه بیرون آمدی
شاخ گل دست زلیخا شد به دامنگیریتتا ز طرف گلستان مستانه بیرون آمدی
عشق آتشدست اصلاح تو نتوانست کردبعد عمری خام از آتشخانه بیرون آمدی
از ضعیفان گر نبودی لاف قدرت ناپسنداز نیستان نعره شیرانه بیرون آمدی
آسیا گر پیکرت را توتیا سازد رواستاز چه از مغز زمین ای دانه بیرون آمدی؟
چون سمندر در طلب بودی اگر کامل عیارآتش از بال و پر پروانه بیرون آمدی
نیست صائب چاردیوار بدن جای حضورخوب کردی زود ازین غمخانه بیرون آمدی