غزل شمارهٔ ۶۶۶۵
دوش با ما سرگران بودی چه در سر داشتی؟باده می خوردی و خون ما به ساغر داشتی
سبزه باغ و بهار ما زبان شکر بودبر مسلمانان اگر رحمی تو کافر داشتی
نیست امروز این گرانی پله ناز تراشیر در گهواره می خوردی که لنگر داشتی
نونیاز ناز چون خوبان دیگر نیستیدایم از شوخی تو در پیراهن اخگر داشتی
ماه رخسار تو ناگردیده در خوبی تمامهر طرف چون ماه نو صد صید لاغر داشتی
این زمان با غیر همدوشی، وگرنه پیش ازینتیغ در یک دست و در یک دست خنجر داشتی
جان نثارت کرد و از اخلاص می کردی نثارصائب مسکین اگر صد جان دیگر داشتی