گنج

غزل شمارهٔ ۶۶۵۸

نیست در مغز زمین چون گردبادم ریشه ایجز سفر در دل نمی گردد مرا اندیشه ای
فارغ از ملک سلیمانم که از روشندلیدر نظر دارم پریزادی ز هر اندیشه ای
گلعذاران می ربایندم ز دست یکدگرجز نظربازی ندارم همچو شبنم پیشه ای
گر نسازم کار عشق از ناتمامی ها تمامکار خود را می کنم آخر تمام از تیشه ای
گرچه از خط دور حسن او به آخرها رسیدچون تنک ظرفان مرا کافی بود ته شیشه ای
سنگ را هر چند می سازم به آه گرم نرمدر دل سخت تو نتوانم دواندن ریشه ای
تلخی عالم مرا صائب شراب تلخ بودگر درین وحشت سرا می بود عاشق پیشه ای