گنج

غزل شمارهٔ ۶۶۵۷

می کشد دل را ز دستم دلربای تازه ایدر کشاکش داردم زورآزمای تازه ای
افسر سرگرمیم از طرف سر افتاده استساغری می گیرم از گلگون قبای تازه ای
گو صبا از خاک کویش کحل بینایی میارنقش خود را دیده ام در نقش پای تازه ای
گر ز مشت استخوان من نمی گیری خبرسایه خواهد کرد بر فرقم همای تازه ای
در خم دین که دارد، در پی ایمان کیست؟در سر زلف تو می بینم هوای تازه ای
نیستی خار سر دیوار، پا در گل مباشهمچو شبنم خیمه زن هر دم به جای تازه ای
صائب از طرز نوی کاندر میان انداختیدودمان شعر را دادی بقای تازه ای