گنج

غزل شمارهٔ ۶۶۵۶

ای در آتش از هوایت نعل هر سیاره‌ایاز بیابان تمنای تو خضر آواره‌ای
می‌تواند مهربان کرد آن دل بی‌رحم راآن که سازد آب و آتش جمع در هر خاره‌ای
بی‌قراری گر کند معذور باید داشتنهرکه دارد در گریبان چون دل آتشپاره‌ای
در شکست ماست حکمت‌ها که چون کشتی شکستغرقه‌ای را دستگیری می‌کند هر پاره‌ای
در سخن پیچیده‌ام زان رو که چون طفل یتیمغیر اشک خود ندارم مهره گهواره‌ای
قطع کن امید صائب یارب از اهل جهانچند جوید چاره خود را ز هر بیچاره‌ای؟