گنج

غزل شمارهٔ ۶۶۵۵

در تمام عمر اگر یک روز عاشق بوده ایاز حساب زندگی روز شمار آسوده ای
چون می گلرنگ خون عاشقان غماز نیستاز غبار خط چرا این خاک بر لب سوده ای؟
از پشیمانی مشو غافل که روز بازخواستبرگ عیش توست هر دستی که بر هم سوده ای
بی قراران نیستند آسوده در زیر زمیناز گرانجانیتو بر روی زمین آسوده ای
بحر رحمت از تو هر ساعت به رنگی می شودبس که دامن را به الوان گناه آلوده ای
تا ز خود بیرون نمی آیی سفر ناکرده ایگر به مژگان سنگلاخ دهر را پیموده ای
ترک هستی کن که خاکت می فشارد در دهناین می ناصاف را صدبار اگر پالوده ای
رو اگر در کعبه آری سجده بت می کنیتا ز زنگار خودی آیینه را نزدوده ای
گرچه داری در میان خرمن افلاک جایاز غلوی حرص چون موران کمر نگشوده ای
پیش پای سیل افتاده است صحرای وجودتو ز غفلت در خطرگاهی چنین آسوده ای
عشق را در پرده ناموس پنهان می کنیچهره خورشید را صائب به گل اندوده ای