غزل شمارهٔ ۶۶۵۴
از نمکدان تو محشر گرد بیرون رانده ایبرق پیش خوی تندت پای در گل مانده ای
پیش ابرویت مه نو یوسف زندانییپیش رویت لاله شمع آستین افشانده ای
از مه عید و شفق زخم درونم تازه شدکس چه گل چیند دگر از تیغ در خون رانده ای؟
دید تا در سرنوشتم خون ز چشمش جوش زدنامه تا انجام از سیمای عنوان خوانده ای
مشک بر ناسورم امروز از شماتت می فشانددر سر مستی سر زلف ترا پیچانده ای
خاک خور، می گفت و گرد خرمن دونان مگردخاک استغنا به چشم حرص و آز افشانده ای
زرپرستی را بتر از بت پرستی گفته استحرص را چون سگ ز صحن مسجد دل رانده ای
هر که را بینی به درد خویشتن درمانده استاز که جوید نسخه درمان خود درمانده ای؟
کیست جز صائب به لوح خاک از اهل سخنگرد پاپوش قلم در لامکان افشانده ای