گنج

غزل شمارهٔ ۶۵۸۴

به مطلب می رسد جویای کام آهسته آهستهز دریا می کشد صیاد دام آهسته آهسته
به مغرب می تواند رفت در یک روز از مشرقگذارد هر که چون خورشید گام آهسته آهسته
به همواری بلندی جو که تیغ کوه را آردبه زیر پای، کبک خوشخرام آهسته آهسته
ز تدبیر جنون پخته کار عقل می آیدکه مجنون آهوان را کرد رام آهسته آهسته
مشو از زیردست خویش ایمن در زبردستیکه خون شیشه را نوشید جام آهسته آهسته
خیال نازک آخر می فروزد چهره شهرتمه نو می شود ماه تمام آهسته آهسته
دلی از آه می گفتم شود خالی، ندانستمکه پیچد بر سراپایم چو دام آهسته آهسته
به شکرخند ازان لبهای خوش دشنام قانع شوکه خواهد تلخ گردید این مدام آهسته آهسته
اگر چه رشته از بار گهرپیچان و لاغر شدکشید از مغز گوهر انتقام آهسته آهسته
اگر نام بلند از چرخ خواهی صبر کن صائبز پستی می توان رفتن به بام آهسته آهسته