غزل شمارهٔ ۶۵۸۳
به ساغر نقل کرد از خم شراب آهسته آهستهبرآمد از پس کوه آفتاب آهسته آهسته
فریب روی آتشناک او خوردم، ندانستمکه خواهد خورد خونم چون کباب آهسته آهسته
ز بس در پرده افسانه با او حال خود گفتمگران گشتم به چشمش همچو خواب آهسته آهسته
کباب نازک دل آتش هموار می خواهدبرافکن از عذار خود نقاب آهسته آهسته
مکن تعجیل تا از عشق رنگی برکند کارتکه سازد سنگ را لعل آفتاب آهسته آهسته
جدایی زهر خود را اندک اندک می کند ظاهرکه گردد تلخ در مینا گلاب آهسته آهسته
سرایی را که صاحب نیست ویرانی است معمارشدل بی عشق می گردد خراب آهسته آهسته
به نور سینه بی کینه دشمن را حوالت کنکه می ریزد کتان را ماهتاب آهسته آهسته
مشو دلتنگ اگر یک چند اشکت بی اثر باشدکه سازد خاک را گلزار، آب آهسته آهسته
به این خرسندم از نسیان روزافزون پیری هاکه از دل می برد یاد شباب آهسته آهسته
خط اوریش شد آخر، که را می گشت در خاطرکه گردد آیه رحمت عذاب آهسته آهسته؟
دلی نگذاشت در من وعده های پوچ او صائبشکست این کشتی از موج سراب آهسته آهسته
نبود از خضر کمتر در رسایی عمر من صائبگره شد رشته ام از پیچ و تاب آهسته آهسته