غزل شمارهٔ ۶۵۸۲
صباحت آب در گلزارش از جوی گهربستهنزاکت رشته جان را بر آن موی کمر بسته
سری از کوچه هر رگ برآورده است مژگانشز شوخی تهمت خون بر زبان نیشتر بسته
پریشانان همه جمعند و آن نازک میان حاضرکه غیر از زلف، دیگر طرف ازان طرف کمربسته؟
نگردد چون کف افسوس هر برگ نهال من؟که چون بادام آوردند در باغم نظربسته
برآورده است از دل جوش چندین عقده مشکلگمان سادهلوحان این که (ما کمر بسته)
نفس از سینه مجروح چون زخمی برون آیدکه آب چشمه پیکان سپهرم در جگر بسته
همانا دل شکست از من درین دریا حبابی راکه چندین صف کمر در کشتنم موج خطر بسته