گنج

غزل شمارهٔ ۶۵۸۵

به من شد نرم آن نامهربان آهسته آهستهبلی کم زور می گردد کمان آهسته آهسته
ز بس گرد سرش گشتم ز بس در پایش افتادمبه من مایل شد آن سرو روان آهسته آهسته
ازان نازک نهال ای دل به بوی گل قناعت کنبه حاصل می رسد نخل جوان آهسته آهسته
همین معنی است بر حسن مدارا حجت ناطقکه مرغی یاد می گیرد زبان آهسته آهسته
به کم کردن توان از دست افیون جان بدر بردنببر پیوند از خلق جهان آهسته آهسته
ز پیری می کند برگ سفر یک یک حواس منز هم می ریزد اوراق خزان آهسته آهسته
دل روشن درین وحشت سرا دایم نمی ماندهوا می گیرد این شمع از میان آهسته آهسته
به مویی می توان از چرب نرمی برد گویی راچه دلها برد آن نازک میان آهسته آهسته
حریف دلبران شهر قزوین نیستی صائببکش خود را به شهر اصفهان آهسته آهسته