غزل شمارهٔ ۶۵۳۸
ای فتنه سایه پرور سرو روان تومه در کمند کاکل عنبرفشان تو
از خاک چون تو شاخ گلی برنخاسته استبر سرو، کج نگاه کند باغبان تو
خون خورده شرم تا چمنت را رسانده استرنگ حجاب می چکد از ارغوان تو
صد ترکش از خدنگ ملامت برد به خاکخورشید اگر بلند شود در زمان تو
مردم در آرزوی شبیخون بوسه اییارب به خواب مرگ رود پاسبان تو!
خورشید عمر من به لب بام بوسه زدتا کی به حرف مهر نگردد زبان تو؟
شرمت به پاسبان خط آزادگی دهددر پای سرو خواب کند باغبان تو
ننموده خویش را و دل از من ربوده استبسیار نازک است ادای میان تو
حاجت به خاک کردن دام فریب نیستصائب برون نمی رود از گلستان تو