غزل شمارهٔ ۶۵۳۷
از بس که سرکش است قد چون نهال تودر آب هم نگون ننماید مثال تو
از حسن بی مثال کند ناز بر جهانآیینه دلی که پذیرد مثال تو
هر چند بخت کوته و ایام نارساستنومید نیستم ز امید وصال تو
چندان که دل فزون شکنی شوختر شویگویا که در شکستن دلهاست بال تو
در سینه زعفران شودش ریشه ملالهر کس که بگذرد به دل بی ملال تو
دایم بود ز خون شفق تازه رو چو صبحناخن به هر دلی که رساند هلال تو
فردای حشر مایه اشک ندامت استامروز خون هر که نشد پایمال تو
یارب چه آتشی، که گلاب چکیده شددر شیشه های غنچه گل از انفعال تو
خورشید آیدش ورق شسته در نظرچشمی که شد فریفته خط و خال تو
در جام صبح و در قدح آفتاب نیستخونی که همچو شیر نباشد حلال تو
دامان خاک پرده دام است سر به سرتا قسمت کمند که گردد غزال تو
گر دیگران به وصل تو خوشوقت می شوندصائب دلش خوش است به فکر و خیال تو