گنج

غزل شمارهٔ ۶۵۲۹

شد خط مشکبار عیان از عذار اوجوهرنما شد آینه بی غبار او
فرصت کم است دولت پا در رکاب راغافل مشو ز دور خط مشکبار او
از پیچ و تاب حلقه کند نام آفتابخطی که گشته است به گرد عذار او
در چارفصل سبزه خط تو تازه استموقوف وقت نیست چو عنبر بهار او
آه از غرور حسن که در روزگار خطدر خواب ناز می گذرد روزگار او
برگ خزان رسیده شمارد سهیل راحیرانی عقیق لب آبدار او
دامن ز صحبت گل بی خار می کشددر هر دلی که ریشه کند خارخار او
چون زلف دست در کمر عیش حلقه کردهر کس که روز کرد شبی در کنار او
خالی نمی شود ز می لعلی ساغرشچون لاله هر دلی که بود داغدار او
آن سوخته است عشق که سازد یکی هزارهر خرده شرر که کند جان نثار او
صائب همین نه داغ رخ لاله رنگ اوستبی داغ نگذرد کسی از لاله زار او