غزل شمارهٔ ۶۵۳۰
خطت که رفت در بغل هاله ماه ازوپوشیده است کعبه پلاس سیاه ازو
من بسته ام لب طمع، اما نگار مندارد دهان بوسه فریبی که آه ازو!
عشق کریم سایه فکنده است بر سرتهر آرزو که می کشدت دل، بخواه ازو
باغ و بهار چشم و دل قانع من استصحرای ساده ای که نروید گیاه ازو
زلفت به مشک اگر رقم بندگی کشدآن خون گرفته کیست که خواهد گواه ازو؟
تا جلوه داد قد قیامت خرام راآمد هزار منکر محشر به راه ازو
در دودمان خامه صائب نهفته استبرقی که روی صفحه شود همچو ماه ازو