غزل شمارهٔ ۶۵۲۸
روزی که پسته دید لب همچو قند اوشد خنده زهر در دهن نیم خند او
لیلی وشی که شورش سوادی من ازوستیک حلقه است چشم غزال از کمند او
جان می دهد به نرگس بیمار خلق راعیسی دمی که من شده ام دردمند او
از لطف همچو اشک شود آب پیکرشاز پرده های چشم بود گر پرند او
آید به رنگ سبزه خوابیده در نظرعمر خضر به سایه سروبلند او
یوسف ز بند عشق عزیز زمانه شددل بد مکن که بنده نوازست بند او
از چشم تر به آب رسانند عاشقانبر هر زمین که پای گذارد سمند او
خون همچو نافه در جگرش مشک می شودپیچد به هر غزال که مشکین کمند او
آن آتشین عذار به گلزار چون رودگلها کنند خرده خود را سپند او
هر چند صید لاغر من نیست کشتنینومید نیستم ز نگاه کشند او
صائب شده است خانه زنبور سینه اماز دستبازی مژه های بلند او