گنج

غزل شمارهٔ ۶۵۰۶

برخوری زان لب میگون که ز اندیشه اومست شد عالم و مهرست همان شیشه او
بیستون خانه زنبور شود از فرهادکند اگر از دل شیرین نشود تیشه او
از فلک چشم مدارید درستی زنهارکه فتاده است ز طاق دل ما شیشه او
هر که را فکر سر زلف تو بر هم پیچیدشد پریخانه چین خلوت اندیشه او
رخنه در بیضه فولاد کند چون جوهردانه ء خال تو کز دام بود ریشه او
دل هر کس هدف ناوک بیداد تو شدبرق بیرون نتواند رود از بیشه او
مرو از راه به دلجویی خالش صائبکه جگرخواری عشاق بود پیشه او