گنج

غزل شمارهٔ ۶۵۰۷

کشت بی خوشه خجالت کشد از روی درومفکن ای تیغ اجل بر من بیدل پرتو
گردش چرخ بدو نیک ز هم نشناسدآسیا تفرقه از هم نکند گندم و جو
با لب خشک سکندر ز سیاهی برگشتیک دم آب به قسمت نفزاید تک و دو
در شکستن حذر از شیشه فزون باید کردلشکری را که شکسته است به دنبال مرو
عشق از حال پریشان شدگان غافل نیستهمه جا دیده خورشید بود با پرتو
برق از تندی خود زود فنا می گرددنیست ممکن که نبازد سر خود تیز جلو
سبحه از دست بینداز که بر دل بارستمیفروش آنچه ز مستان نستاند به گرو
چه بود دولت دنیا که به آن فخر کنند؟گشت در غار ازین شرم نهان کیخسرو
تازه عاشق نتواند که نگرید صائببیشتر آب تراوش کند از کوزه نو