غزل شمارهٔ ۶۴۳۲
از داغ بود چهره افروخته منگردد ز شرر زنده دل سوخته من
چون آتش سوزان ز طرب نیست، که باشداز سیلی صرصر رخ افروخته من
چون لاله ز می نیست مرا سرخی رخسارخون است شراب جگرسوخته من
پوشیدن چشم است مرا خانه صیادغافل مشو از باز نظردوخته من
تا چشم کند کار، سیه خانه لیلی استدر دامن صحرای دل سوخته من
فریاد که چون غنچه پی سوختن دلشد مشت شراری زراندوخته من
صائب کند از سایه خود وحشت صیادرم کرده غزالی که شد آموخته من