گنج

غزل شمارهٔ ۶۴۳۳

یک چند خواب راحت بر خود حرام گرداندر ملک بی نشانی خود را به نام گردان
کار جهان تمامی هرگز نمی پذیردپیش از تمامی عمر خود را تمام گردان
سودای آب حیوان بیم زیان نداردعمر سبک عنان را صرف مدام گردان
در یک جهان مکرر نتوان معاش کردنخود را جهان دیگر از یک دو جام گردان
از صحبت لئیمان چون برق و باد بگریزاوقات چون گرامی است صرف کرام گردان
از بندگی به شاهی راهی است چون کف دستآزاده ای چو یابی خود را غلام گردان
چون دور هستی ما ساقی به آخر آیدبر گرد باده ما را چون خط جام گردان
یک نیم مست مگذار ساقی درین خراباتهر ماه نو که سر زد ماه تمام گردان
دست از رکاب همت کوته مکن چو صائبنه توسن فلک را با خویش رام گردان