گنج

غزل شمارهٔ ۶۴۲۰

از ریگ توان روغن بادام گرفتننتوان ز خسیسان جهان کام گرفتن
از بس که فتاده است لطیف آن لب نازکظلم است ازو بوسه به پیغام گرفتن
بوسی که ز کنج لب ساقی نگرفتممی بایدم اکنون ز لب جام گرفتن
از وصل نیم شاد که از آهوی وحشیتمهید رمیدن بود آرام گرفتن
با صدق عزیمت نبود راحله در کاردر کعبه رسیدیم به احرام گرفتن
چون دست برآرم به گرفتن، که ز غیرتبارست به من عبرت از ایام گرفتن
از نام گذر کن که کند روی سیاهتاز ساده دلی همچو نگین نام گرفتن
صائب ز فلک کام گرفتن به تملقاز مردم نوکیسه بود وام گرفتن