گنج

غزل شمارهٔ ۶۴۲۱

گر محو ز خاطر شود اندیشه مردنممکن بود از دل غم صدساله ستردن
هر مایده از خوردن بسیار شود کمجز مایده غم که شود بیش ز خوردن
ابرام محال است به امساک برآیدنتوان عرق از سنگ گرفتن به فشردن
در عالم انصاف ز مردان حسابی استآن را که به انگشت توان عیب شمردن!
پر گوهر شهوار کند درج دهن رادندان تأسف به لب خویش فشردن
در قبض ز بسط است فزون بهره سالکگردید گهر قطره باران ز فسردن
خالی به کشیدن نشد از آه، دل مناز آینه جوهر نشود کم به ستردن
اول ثمر پیشرسش عمر دوباره استدم را چو دم صبح به خورشید سپردن
از دست نوازش تپش دل نشود کمساکن نشود زلزله از پای فشردن
صائب به زر و سیم تسلی نشود حرصآتش چه خیال است شود سیر ز خوردن؟