گنج

غزل شمارهٔ ۶۴۱۹

سیلاب حواس است نظرهای پریشانتخم نگرانی است خبرهای پریشان
چون دانه تسبیح بود رشته الفتشیرازه جمعیت سرهای پریشان
داغی است به هر پاره دل من ز نگاریچون سکه هر شهر به زرهای پریشان
دارم ز خیال سر زلف تو دماغیآشفته تر از زلف خبرهای پریشان
چون ناوک بازیچه اطفال درین دشتتا چند توان کرد سفرهای پریشان؟
افسوس که چون آینه از بی خبری، شدبینایی ما صرف نظرهای پریشان
صائب مشو آشفته ز جمعیت اشراریک لحظه بود عمر شررهای پریشان