غزل شمارهٔ ۶۴۱۶
صاف است به گردون دل بی کینه مستانزنگار نگیرد به خود آیینه مستان
در آینه هر نقش کجی راست نمایدکین مهر شود در دل بی کینه مستان
آیینه ز خاکستر اگر نور پذیرداز دردکشی صاف شود سینه مستان
در گلشن وحدت گل رعنا نتوان یافتیکرنگ بود شنبه و آدینه مستان
در ناف غزالان ختن مشک نهان استغافل مشو از خرقه پشمینه مستان
گنجوری گوهر طلبد حوصله بحرهر دل نشود محرم گنجینه مستان
جامی که توان دید در او راز جهان رادر عالم ایجاد بود سینه مستان
سرپنجه خورشید به شبنم نتوان تافتدل صاف کن ای محتسب از کینه مستان
حسنی که ز خط بر سر انصاف نیایدبی فیض بود چون شب آدینه مستان
صائب پی روشن گهران گیر که زنگارطوطی شود از پرتو آیینه مستان