غزل شمارهٔ ۶۴۱۵
با درد بود صاف دل ساغر مستاننخوت نفروشد به خزف گوهر مستان
پروای کله گوشه خورشید ندارداز ابر خورد آب، دماغ تر مستان
عقل است که در پرده ناموس حصاری استپوشیده و پنهان نبود جوهر مستان
خواهی که ترا عقل عسس بند نسازدمگذار بورن پای خود از کشور مستان
کفاره همصحبتی زهد فروشانآن است که هشیار نشینی بر مستان
روزی که ز خم جام هلالی به در آیدطالع شود از برج شرف اختر مستان
تا هیچ کس از قافله در راه نماندشرط است که مستانه رود رهبر مستان
از باطن صاف می گلرنگ حذر کنبر سنگ به بازیچه مزن گوهر مستان
شیرازه جمعیت ما موج شراب استبی باده شود زیر و زبر دفتر مستان
گر افسر شاهان بود از لعل گرانسنگاز باده گلرنگ بود افسر مستان
صائب صفت گوهر مستان چه ضرورست؟از سینه دریاست عیان گوهر مستان