غزل شمارهٔ ۶۴۱۴
بی درد مشکل است سخن گفتن این چنینرنگین شود سخن ز جگر سفتن این چنین
خامش نشین و خون جگر خور که می شودخون غزال، مشک ز بنهفتن این چنین
بی نقش شو که خواب پریشان بینش استآیینه وار نقش پذیرفتن این چنین
سیلاب شکوه است سخن چون گره شودشد حرف من دراز ز ناگفتن این چنین
هر غنچه ای که هست هلاک شکفتن استما خوش برآمدیم به نشکفتن این چنین
کار من سیاه گلیم است در چمنمانند داغ لاله به خون خفتن این چنین
زلف تو برد دین و دل و عقل و هوش منشب پاک خانه را نتوان رفتن این چنین
آلوده می کند به هوس عشق پاک راعذر گناه غیر پذیرفتن این چنین
از خواب ناز نرگس او وا نمی شوددر آفتابرو نتوان خفتن این چنین
در پیش باطلان جهان حرف حق مگومنصور شد هلاک ز حق گفتن این چنین
کار من است صاب و این جان بی قراربا دست رعشه دار گهر سفتن این چنین