گنج

غزل شمارهٔ ۶۴۱۳

ما از صفای سینه بی کینه بر زمینمالیده ایم چهره آیینه بر زمین
از راه خلق مطلب ما خار چیدن استگر می کشیم خرقه پشمینه بر زمین
آن خودپرست اگر نه گرفتار خود شده استاز دست چون نمی نهد آیینه بر زمین؟
می گشتمش چو کعبه به اخلاص گردسرمی یافتم اگر دل بی کینه بر زمین
در وصف خط او نرسد پای کلک منچون پای کودکان شب آدینه بر زمین
عالم فروز گردد اگر آه گرم مندریا نهد چو تشنه لبان سینه بر زمین
صائب درین زمانه ز پیران زنده دلیک تن نمانده جز می دیرینه بر زمین