گنج

غزل شمارهٔ ۶۴۱۲

آن چشم مست و غمزه هشیار را ببیندر عین خواب، دولت بیدار را ببین
صبح امید در دل شب گر ندیده ایدر زیر زلف چهره امید را ببین
چشم از دهان خوش سخن یار برمدارگنجینه جواهر اسرار را ببین
خودبینی از نظاره جانان حجاب توستچشم از خودی بپوش (و) رخ یار را ببین
دوران عیش بسته به آرامش دل استبر گرد نقطه گردش پرگار را ببین
باریک شو چو رشته درین بوته گدازدر قطره سیر بحر گهربار را ببین
عالم سیه به چشم تو از خواب غفلت استبگشای چشم، عالم انوار را ببین
با باطلان مگوی چو منصور حرف حقخونین ز حرف راست سر دار را ببین
از جمع سیم و زر نشود آرمیده حرصبر روی گنج، پیچ و خم مار را ببین
از راه حرف مور سلیمان شناس شدای خوش سخن نتیجه گفتار را ببین
جنس تو در دکان ز گران قیمتی به جاستبشکن بهای خویش، خریدار را ببین
شب خون مرده است به چشم سیه دلاندل صاف کن صفای شب تار را ببین
اوتاد در مقام رضایند استواردر زیر تیغ، لنگر کهسار را ببین
صائب نظر به روی عرقناک یار کندر آفتاب، ابر گهربار را ببین