غزل شمارهٔ ۶۴۱۷
تا از خودی خود نبریدند عزیزانچون نی به مقامی نرسیدند عزیزان
چون عمر سبکسیر ازین عالم پرشوررفتند و به دنبال ندیدند عزیزان
دادند به معشوق حقیقی دل و جان رایوسف به زر قلب خریدند عزیزان
دیدند که در روی زمین نیست پناهیدر کنج دل خویش خزیدند عزیزان
تا قطره خود گوهر شهوار نمودنداز بحر چه تلخی نکشیدند عزیزان
تا آب نمودند دل خویش چو شبنمدر چشمه خورشید رسیدند عزیزان
خارست نصیب تو ز گلزار، وگرنهاز خار چه گلها که نچیدند عزیزان
فقری که تو امروز به هیچش نستانیبا سلطنت بلخ خریدند عزیزان
در قید فرنگ آن که نیفتاده چه داندکز جسم گرانجان چه کشیدند عزیزان
کردند به اکسیر رضا شهد مصفاتلخی اگر از خلق شنیدند عزیزان
نظارگیان تو ز کونین بریدنداز یوسف اگر دست بریدند عزیزان
صائب نرسیدند به سر منزل مقصودتا پای به دامن نکشیدند عزیزان