گنج

غزل شمارهٔ ۶۴۰۳

شد خشک از گشودن لب آبروی منآخر چو غنچه جام تهی شد سبوی من
خون می خورد کریم ز مهمان سیر چشمداغ است عشق از دل بی آرزوی من
خون مشک در پیاله من خود به خود نشدچون نافه شد سفید درین کار موی من
از تشنگی ز بس که شدم خشک چون سبوتنگ از فشار دست نگردد گلوی من
در لعل آبدار ز برگشته طالعیباشد همان چو نقش نگین خشک، جوی من
تا سر کشیده ام به گریبان خامشیاز خود چو غنچه باده برآرد سبوی من
گردد مرا گره چو صدف در دل از غرورگوهر دهند اگر عوض آبروی من
صائب ز بس که درد مرا در میان گرفتبیچاره شد ز چاره من چاره جوی من