گنج

غزل شمارهٔ ۶۴۰۴

نازکترست از رگ جان گفتگوی منباریک شد محیط چو آمد به جوی من
گردون سفله لقمه روزی حساب کردهر گریه ای که گشت گره در گلوی من
چون موج شد کشاکش حرصم زیادترچندان که چرخ بیش شکست آرزوی من
از دامن صدف چه غبار از دلم رود؟دریا نبرد گرد یتیمی ز روی من
شیری که خورده بودم در عهد کودکیکرد از فشار چرخ سفیدی ز موی من
صائب در آن محیط که موجش فلاخن استاز آب چون درست برآید سبوی من؟