گنج

غزل شمارهٔ ۶۴۰۲

آرد به وجد سوختگان را نوای منمردافکن است باده مردآزمای من
دلهای خامسوز چه داند که چون کبابخون می چکد ز ناله دردآشنای من
در هر دلی که نیست در او کوه درد و غمصورت پذیر نیست که پیچید صدای من
سیلی که پشت پای زند هر دو کون راخونابه ای است از دل بی مدعای من
از گنج نامه پی به سر گنج می برندپیداست دلشکستگی از بوریای من
چون صبحدم فروغ من از نور راستی استچشم ستاره محو شود در صفای من
چشم دلم به خرمن دونان نمی پردبر کهکشان بود نظر کهربای من
صائب همان زمان جگرم ریش می شودخاری اگر شکسته شود زیر پای من