غزل شمارهٔ ۶۴۰۱
گمراه شد ز غفلت من رهنمای منگردید میل چشم عصاکش عصای من
پیدا نشد کسی که به فریاد من رسددر شیشه ماند باده مردآزمای من
از دست خود بود چو سبو متکا مراپهلوی خشک خویش بود بوریای من
تا سر کشیده ام به گریبان بی خودیچون پای خم به گنج فرورفته پای من
همصحبت خسیس کند نفس را خسیسپهلو تهی ز کاه کند کهربای من
از بس گداخته است مرا داغ تشنگیموج سراب سلسله گردد به پای من
هر بی جگر به من نتواند طرف شدنبرخاستن بود ز سر جان لوای من
آسوده تر ز دیده قربانیان شده استاز ترک آرزو دل بی مدعای من
چون آتش است در شب تاریک رهنماگم گشتگان بادیه را نقش پای من
خاک مرا به اشک ندامت سرشته اندبا چشم سازگار بود توتیای من
صائب به غیر سیه پرجوش عشق نیستامروز ساغری که شود غم زدای من