گنج

غزل شمارهٔ ۶۳۷۴

از آب زندگی به شراب التفات کناز طول عمر صلح به عرض حیات کن
دست و دل گشاده عنانگیر دولت استز احسان بنای دولت خود با ثبات کن
غافل ز تلخکامی بی حاصلان مشوشیرین دهان بید به آب نبات کن
از زخم سنگ نیست در بسته را گزیرروی گشاده را سپر حادثات کن
از وضع ناگوار جهان، دیده را بپوشاین خار را گل از عدم التفات کن
از عمر جاودان، اثر خیر خوشترستبا آبگینه صلح ز آب حیات کن
بیهوده نقد عمر مکن صرف کیمیاپاینده مال فانی خود از زکات کن
بال و پر نهال امیدست نوبهاردر وقت، زینهار ادای صلات کن
در کنه ذات حق نرسد فکر دور گردنزدیک راه خود به خیال صفات کن
شرط وصول حق ز خلایق گسستن استقطع امید از همه کاینات کن
تا تخته بند جسم تو از هم نریخته استفکر سفینه ای ز برای نجات کن
تا مهره ات ز ششدر حیرت شود خلاصصائب به بی جهت رخ خود از جهات کن