گنج

غزل شمارهٔ ۶۳۷۵

چون آفتاب و ماه نظر را بلند کنراهی که مشکل است ز همت سمند کن
این راه دور بیش ز یک نعره وار نیستای کمتر از سپند، صدایی بلند کن
خون می خورد ز شوق لقای تو جوی شیراز تنگنای نی سفری همچو قند کن
این کارخانه ای است که خون شیر می شودهر چیز ناپسند تو باشد پسند کن
این ناخنی که بر جگر ما فشرده ایاز بهر امتحان به دل سنگ بندکن
ای آن که سنگ را به نظر لعل می کنیبخت مرا به نیم نظر ارجمند کن
از دست خود مده طرف احتیاط رااز گرگ بیشتر، حذر از گوسفند کن
نقد دو کون در گره آستین توستبخت بلند خواهی، دستی بلند کن
هر کس به قدر همت خود کرد ریزشیصائب تو نیز دانه دل را سپند کن