غزل شمارهٔ ۶۳۲۸
چنان که سرمه سواد نظر کند روشنمرا نظاره خط چشم تر کند روشن
به نور عقل نبردیم ره ز خود بیرونمگر که عشق چراغ دگر کند روشن
تأمل آینه پرداز فکر ناصاف استکه آب خود ز ستادن گهر کند روشن
به هیچ وجه نگردد خموش، هر که چو لعلچراغ خویش به خون جگر کند روشن
اگر چه آینه را آب می کند تاریکدل سیاه مرا چشم تر کند روشن
چو آفتاب نمیرد چراغ زنده دلیکه شمع خویش به آه سحر کند روشن
ز صدهزار پسر همچو ماه مصر یکیچنان شود که چراغ پدر کن روشن
حریف پرتو منت نمی شود صائبز آه خانه خود را مگر کند روشن