غزل شمارهٔ ۶۳۲۷
مکن تعجب اگر شد چراغ ما روشنچراغ زنده دلان را کند خدا روشن
ملایمت ز طمع پیشگان به آن ماندکه شمع موم به منزل کند گدا روشن
همیشه بخت سیه روز در میانم داشتمرا چو شمع نگردید پیش پا روشن
اگر چه هست کدورت میان چشم و غبارشد از غبار خط او سواد ما روشن
به غور معنی نازک رسند صافدلانهلال چهره نماید چو شد هوا روشن
امید هست که چشم بصارت صائبشود ز خاک در شاه اولیا روشن