گنج

غزل شمارهٔ ۶۳۲۳

زکات صحت جسم است خسته پرسیدننگاهبانی عمرست پیش پا دیدن
اگر چه خواب ترا نیست بخت بیداریمدار دست ز تمهید چشم مالیدن
به هیچ عذر نمانده است دسترس ما رابه غیر ناخن خجلت زمین خراشیدن
چه میوه های گلوسوز در قفا داردبه خاک ره زر خود چون شکوفه پاشیدن
مشو ز لغزش پا ناامید در ره عشقکه قطع می شود این ره به پای لغزیدن
خموش باش که سنجیدگان عالم راسبکسری است به میزان خویش سنجیدن
بپوش چشم خود از عیب مردمان صائبترا که نیست میسر برهنه پوشیدن