گنج

غزل شمارهٔ ۶۳۲۲

مرا که دست به خواب است وقت گل چیدنچه دل گشایدم از گرد باغ گردیدن؟
نظر ز روی تو خورشید برنمی دارداگر چه خوب تر از خود نمی توان دیدن
دو شیوه است گل و نرگس ریاض بهشتشنیدن و نشنیدن، ندیدن و دیدن
بپوش چشم ز اوضاع روزگار که نیستلباس عافیتی به ز چشم پوشیدن
ریاض حسن ترا دورباش حاجت نیستکه دست می رود ازکار، وقت گل چیدن
مخند هرزه که از عمر صبح روشن شدکه تیغ رشته عمرست هرزه خندیدن
توان ز غره آغاز کارها صائببه روشنایی دل، سلخ عاقبت دیدن