غزل شمارهٔ ۶۳۱۹
گرفتم این که نظر باز می توان کردنبه بال چشم چه پرواز می توان کردن؟
کلاه گوشه همت اگر بلند افتدبه مطلب دو جهان ناز می توان کردن
کباب آتش رخسار اگر نسازی، دلسپند شعله آواز می توان کردن
اگر چه سینه من چاک چاک چون قفس استخزینه گهر راز می توان کردن
ز موج باده اگر ناخنی به دست افتدچه عقده ها که ز دل باز می توان کردن
هنوز از کف خاکستر فسرده منهزار آینه پرداز می توان کردن
به بال و پر نشود راه عشق اگر کوتاهز دل تهیه پرواز می توان کردن
ز سوز عشق زبان را اگر نصیبی هستچو شمع در دهن گاز می توان کردن
تمام درد و سراپای زخم ناسوریمبه روی ما در دل باز می توان کردن
شکار ما به توجه اگر نخواهی کردبه ناوک غلط انداز می توان کردن
نمانده از شب آن زلف اگر چه پاسی پیشهنوز درد دل آغاز می توان کردن
ز اهل عشق پسندیده نیست بی رحمیوگرنه خون به دل ناز می توان کردن
علاج سینه مجروح خویش را صائبز سیر سینه شهباز می توان کردن