غزل شمارهٔ ۶۳۱۸
ز دور تا بتوان سیر گلستان کردنبه شاخ گل ز ادب نیست آشیان کردن
چو بوی گل ز در بسته می رسد به مشامچه لازم است تملق به باغبان کردن؟
دل تو نرم به افسون ما کجا گردد؟که خط ترا نتوانست مهربان کردن
نهان چگونه کنم عشق را، که ممکن نیستبه پنبه آتش سوزنده را نهان کردن
ز عارفان نظربسته از جهان، آیدبه چشم بسته نگهبانی جهان کردن
ز روزگار جوانی تو دلپذیرتریترا چگونه فراموش می توان کردن؟
دلی است نرم مرا چون طلای دست افشارچرا به سنگ محک باید امتحان کردن؟
ز شوق مرحله پیمای عشق می آیدچو کبک کوه گرانسنگ را روان کردن
به کیمیای اثر می توان درین عالمدو روزه هستی خود عمر جاودان کردن
به خون مرده بود نیشتر زدن صائببه بی غمان، سخن عشق را بیان کردن