غزل شمارهٔ ۶۳۲۰
ز عشق صبر تمنا نمی توان کردنقرار در دل دریا نمی توان کردن
ز صدق شد دهن صبح پر ز خون شفقبه حرف راست دهن وا نمی توان کردن
به سنگ خاره عبث تیشه می زند فرهادبه زور در دل کس جا نمی توان کردن
مرا ز آینه روی یار چون طوطیبه حرف و صوت دل آسا نمی توان کردن
چه گل توان ز رخ یار با حیا چیدن؟به چشم بسته تماشا نمی توان کردن
متاب روی ز اهل سخن که طوطی راز پشت آینه گویا نمی توان کردن
میسرست جلا تا به سرمه عبرتنظر سیه به تماشا نمی توان کردن
ز آسمان و زمین هست تا اثر بر جاز دود و گرد نظر وا نمی توان کردن
بساز با غم جانان که ترک وصل گهربه تلخرویی دریا نمی توان کردن
دل دو نیم به دست آر چون قلم صائبکه قطع راه به یک پا نمی توان کردن