غزل شمارهٔ ۶۲۹۱
نشود دام رهم جلوه هر تر دامنمی کشد موجه من از کف کوثر دامن
با جگر سوختگان صحبت من درگیردنزنم همچو شرر دست به هر تردامن
نیست یک شب که به قصد دل مینایی منآسمان سنگ کواکب نکند در دامن
دست در دامن خورشید سبکسیر نزدبر کمر هر که نزد چون مه انور دامن
هر که خواهد که درین باغ سرافراز شودپای چون سرو همان به که کشد در دامن
تا گلی بر سر شاخ است درین عبرتگاهنزند بر کمر این طارم اخضر دامن
جلوه نشو و نما بی مدد غیر خوش استمی کشد سرو من از منت کوثر دامن
پنجه زور جنون وقف گریبان من استغنچه را چون نفتد چاک (حسد در) دامن؟
خلق خوش عود بود انجمن مردان راچون زنان پهن مکن بر سر مجمر دامن
آنقدر خامه صائب گهرافشانی کردکه شد از گوهر او خاک توانگر دامن