غزل شمارهٔ ۶۲۹۲
داغ بر دل شدم از انجمن یار بروندست خالی نتوان رفت ز گلزار بیرون
باد زنجیری این راه پر از پیچ و خم استدل چسان آید ازان طره طرار برون؟
در ریاضی که بود دیده بلبل شبنمنرود بوی گل از رخنه دیوار برون
گرچه باریک چو سوزن شدم از دقت فکررهروی را نکشیدم ز قدم خار برون
دل سرمست اگر بار امانت نکشدکیست آید دگر از عهده این کار برون؟
بی محرک نشود هیچ سخنور گویانغمه بی زخمه نیاید ز رگ تار برون
هر که اوقات کند صرف به نقادی خلقمی رود زود تهیدست ز بازار برون
کجی از طینت نادان به نصیحت نرودکه نیاید به فسون پیچ و خم از مار برون
رخنه در سد سکندر کند آسان صائبهر که آید ز پس پرده پندار برون