غزل شمارهٔ ۶۲۸۴
می کند آن که علاج دل بیچاره منکاش می داشت خبر از دل آواره من
از تماشای دو عالم نشود سیر نگاههر که گردید بدآموز به نظاره من
بس که سیراب شد از گریه من، می آیدکار سنگ یده از مهره گهواره من
باده آتش، پر پروانه بود پرده شرماین سخن را بچشانید به میخواره من
صائب از اهل وفا پاک شد آفاق و هنوزاز جفا سیر نشد یار جفاکاره من