غزل شمارهٔ ۶۲۸۳
لب به نیسان نگشاید صدف دیده منلنگر بحر بود گوهر سنجیده من
از پر کاه جهان همت من مستغنی استالتجا پیش خسیسان نبرد دیده من
دل آزاد من و گرد علایق، هیهاتخار خون می خورد از دامن برچیده من
برق با سوخته خرمن چه تواند کردن؟غم عالم چه کند با دل غم دیده من؟
نسبت من به غزالان سبکسیر خطاستنرسد سیل به گرد دل رم دیده من
مژده وقت است که چون مور برآرد پروبالبس که از شوق تو پرواز کند دیده من
به نسیمی ز هم اوراق دلم می ریزدبه تأمل گذر از نخل خزان دیده من
بر سر حرف میارید دل تنگ مرامگشایید سر نامه پیچیده من
خواب سنگین من از آب گرانتر گردیدزنگ آیینه بود سبزه خوابیده من
می کند جلوه پیراهن یوسف صائبپیش صاحب نظران دیده پوشیده من