گنج

غزل شمارهٔ ۶۲۸۲

عاشق سلسله زلف گرهگیرم منروزگاری است که دیوانه زنجیرم من
نکنم چشم به هر نقش سبکسیر سیاهمحو یک نقش چو آیینه تصویرم من
مرغ بی پر به چه امید قفس را شکند؟ورنه دلتنگ ازین عالم دلگیرم من
داد آرام در آغوش هدف خواهم داددر کمانخانه افلاک اگر تیرم من
نشود دیده من باز چو بادام به سنگبس که از دیدن اوضاع جهان سیرم من
راست گفتاری من رایت اقبال من استهمچو صبح از نفس صدق، جهانگیرم من
در و دیوار شود بال و پر وحشت مننیست از غفلت اگر در پی تعمیرم من
هست با مردم دیوانه سر و کار مرادل همان طفل مزاج است اگر پیرم من
بهر آزادی من شب همه شب می نالدبس که از بی گنهی بار به زنجیرم من
گرچه صائب شود از من گره عالم بازعاجز قوت سر پنجه تقدیرم من