غزل شمارهٔ ۶۲۸۵
غنچه از باده نگردد گل خمیازه منچشم مخمور بود رشته شیرازه من
نه ز زهدست اگر لب نگذارم به شرابساغری نیست درین بزم به اندازه من
از کواکب نشود دفع خمارم چون صبحرطل خورشید کند چاره خمیازه من
چون شود گرم سفر کلک سخن پردازمنرسد برق سبکسِیر به جمّازه من
سخنانی که ازآن تازه شدی جان کهنگشت تقویم کهن از سخن تازه من
گرچه زآهستگی آواز مرا کس نشنیدگوش تا گوش جهان پر شد از آوازه من
نامه را گر چمن خلد کند نیست عجبسبز شد خامه خشک از سخن تازه من
شود از بی خبری جمع حواسم صائبخط پیمانه بود رشته شیرازه من